خرید بک لینک
-ديدي كه رسوا شد دلم؟

Seen-

-غرق تمنا شد دلم؟

Seen-

- خوبه باز حداقل ديدي!

برچسب: كاپي بيمارستان,توپ كاپي,كاخ توپكاپي,دكتر كاپي,ويل كاپي,كاپي چت,بيمرستان كاپي,بيارستان كاپي, نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 16:30

روزهايي كه سركار نباشم، معمولا ده برابر بيشتر كار دارم!به قول زهرا، سركار خستگي ادم در مي رود انگار! كار يدي انقدر خسته نمي كند كه استرس از آدم انرژي مي برد...به هر روي، امروز هوس كردم دويمانج يا دوغرامانج كه ما در محاوره " دويماش" مي گوييم، درست كنم. دقيقا به ياد مامان بزرگم...وقتي نان و پنير و گردو را خرد مي كردم خيلي به مامان بزرگ فكر كردم و ديدم اصلا گريه ام نمي گيرد كه ديگر نيست. علتش واضح بود، مامان بزرگ قوي زندگي كرد. تا اخرين لحظه زندگي كه عضلاتش هم تحليل رفته بود راه مي رفت، مي گفت اگر بنشينم ديگر نمي توانم بلند شوم. مامان بزرگ هميشه سالم غذا مي خورد

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 19:00

به جرات طناز، اسطوره من بود. نگويم از كودكي كه به خانه خانوم معلم مي رفتم، ولي از دوم سوم راهنمايي بسيار دوستش داشتم. قد بلند، چشمهاي قهوه اي روشن، دندانهاي رديف و سفيد، راه رفتني زنانه، صدايي كه گاهي خش دار بود و پرغمزه، رقصي زيبا...همه اينها فاكتورهايي بود براي من كه دلم بخواهد من هم روزي مثل طناز باشم، آن طور برقصم، حرف بزنم، عاشقانه ازدواج كنم! دبيرستان بودم كه يك روز تصميم گرفتم تلفن كه زنگ زد مثل طناز الو بگويم. تلفن زنگ زد، صدايم را كمي خش دار و كش دار كردم و گفتم الو؟ ميشا از آن طرف خط گفت جاااان؟! اين الان يعني چي؟ و آن آخرين تجربه الو گفتن من به ت

برچسب: طناز طباطبایی,طناز زند,طناز,طناز خامه,طناز هادیان,طناز دهقان,طناز طباطبائی,طناز طباطبایی اینستاگرام,طناز و بهنوش طباطبایی,طناز طباطبای, نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 19:00

پاييز! تو اگر براي همه فصل برگ ريزان باشي، براي من موسم كِرم ريزاني!
تو كه مي آيي، مي شوم خطرناك ترين دشمن روح و بااحساس ترين رفيقِ جانم!
پاييز! گفته بودم كه چند سالي است از تو مي ترسم و برايت مي ميرم؟!

برچسب: پاییز که میاد,پاییز که میشه,پاییز که میشه رادیو چهرازی, نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 19:00

نوشت كه بميري الناز! رفته بودم روسيه، تمام سنت پطرزبورگ حس مي كردم حرفهاي تو و خاطرات تو جاريست...نوشت رود نِوا را كه ديدم گفتم اين رودخانه النازه...نوشت همان تكه از روحت را كه هميشه مي گويي در سنت پطرزبورگ جا گذاشته اي، در تمام شهر با من بود. اينها را نوشت و مرا بي قرار كرد...راست مي گويد من در آن شهر عاشق بودم، شهر را در و ديوارهايش را، رود پرآبش را مي بلعيدم. من تمام مسير بازگشتم از سنت پطرزبورگ به مسكو را اشك ريختم. نوشت و مرا به يادي برد كه باد با خود خواهد برد...

برچسب: ماه سرخست و مشوش, نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 21:09

از زوريخ با قطار آمديم به شهر برن، قطار عوض كرديم و رسيديم به شهر كوچك اينترلاكن. قطار زوريخ برن حسابي شلوغ بود و چندتا از اروپايي ها، گل و گشاد نشسته بودند و سه نفري جاي هفت نفر را با پا دراز كردن و چيدن وسايل گرفته بودند. ديديم چندنفر دنبال جا مي گردند و فارسي حرف مي زنند. صداشون كرديم كه بيايين پيش هم مهربون بشينيم. خلاصه دو تا خواهر و باجناق ها و چهارتا بچه ي سه چهارساله بودند و كمي كه حرف زديم ديديم اصليت يكي شون تبريزي، خواهرها اصليت شبستري دارند. بعد كم كم همكار از آب دراومديم، يكي ارتوپد يكي متخصص اطفال، يكي تو وزارتخونه...خلاصه تا اينترلاكن كلي ح

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 6:45

يك بازي ذهني قشنگ دارم. وقتي جايي هستم، كسي را شناخته ام، ردش را مي گيرم و فيدبك مي زنم كه جرقه اش، اولين بار از كجا زده شده است. امشب در باران سرد شب ژنو، قدم زده و خيس آب شده ايم كه يادم افتاد بسياري از تجربه هاي جديد يك سال اخيرم از يك املت خوردن در صبح جمعه در شاهگلي شروع شد. بعضي ها يك جمله مي گويند، يك پيشنهاد بي هوا مي دهند و از زندگي آدم مي روند. مثل قطاري كه چند لحظه در ايستگاه توقف مي كند، آن چند لحظه گاهي در زندگي فرصتي است كه شايد اگر نباشد هم اتفاق بدي نيفتد، ولي گاهي وقتها پريدن در قطار و سخت نگرفتن و تحمل بعضي مشكلات شروعي براي سفر به ناشناخته

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 6:44

" در بخش ناكانو هم يك كتابخانه هست. به نظرم بعدا گاهگاهي به آنجا سر بزنم. بهترين چيز اين است كه از آدم پول نمي گيرند. ناكاتا نمي دانست اگر سواد نداشته باشي، راهت مي دهند. هوشينو گفت: من پسرعمويي دارم كه كور مادرزاد است، اما سينما مي رود. آخر اين چه تفريحي است؟ من مي توانم ببينم، اما هيچ وقت نرفتم سينما. شوخي مي كني؟ بايد يك وقت ببرمت." اين پاراگراف از كتاب " كافكا در كرانه " را خيلي دوست داشتم. حكايت استفاده نكردن از داشته هامان...كتاب در اوج كم خوابي تمام شد ولي تازه نشستم به مرور كردن كتاب و جستجوي نقدهايش در اينترنت...مخلص كلام، جهان هاي موازي و سورئاليسم ب

برچسب: ای خفته روزگار دریاب,ای خفته ی روزگار دریاب, نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 6:44

صفحه بندی